
کودکی غرق در کودکی نگذشت ... ترس ازدنیای بزرگسالی رهایم نکرد ... می ترسیدم از روزی که این جمله مادرم به تحقق بپیوندد که : کی بزرگ می شی که دست از این همه کارتون دیدن بکشی .... و من برای شاید صدمین بار VHS سیندرلا و سفید برفی را به اول برمی گرداندم و صفحه 21 اینچی تلویزیون برایم دنیای می شد بی مرز و بی انتها .... با آنت در کوههای آلپ می دویدم و هر قسمت لوسین را می بخشیدم اما باز لجبازانه و دخترانه از او رو برمی گرداندم، بارپاپا و تمام کودکانش را سخت در آغوش می فشردم و آنها همانند مایعی لغزنده باز از میان بازوانم سر می خوردند، عروسک های دست ساز نل برایم با ارزش تر از تمام باربی های دنیا بود و سوپ هایی که پدربزرگ در میانه راه برایش می پخت خوش مزه ترین غذای دنیا، به دوست خیالی الفی حسادت ها می کردم و هرچه می کوشیدم نمی شد که منهم یکی مانند آن برای خودم دست و پا کنم، به جای راکن، اردک و گربه و طوطی و حتی جوجه تیغی به حیاط خانه آوردم و هفته ها سرگرمشان شدم اما هیچکدام رامکال استرلینگ نشد که نشد، تابستان ها زنبورها با شلنگ آب خیس کردم و درشیشه مربا اندختم و هر چه بیشتر و با دقت تر نگاهشان می کردم کمتر اثری از زیبایی مادر هاچ در آنها می یافتم، با دخترکان همبازی ام دعواها کردم که املی نام عروسک من است و اصلا کار آسانی نبود که عروسک مو سیاه خودم را به جای املی موطلایی سارا کورو تصور کنم، کوآلاهای لوسیمیر برایم بسیار دور از دسترس تر از نوک یک درخت اکالیپتوس بود و سگ آقای پتیول زشت ترین دوست داشتنی دنیا و مگر می شود نام استرالیا را شنید و از خود نپرسید که حال لوسیمیر کجاست؟ عمو جغد شاخدار و مامان گربه برایم نماینده تمام جغدها و گربه های دنیا شدند و به رسم کودکی و در تمام لحظات انتظار سرویس مدرسه هر چقدر در میان شاخه های درختان چنار خیابان ولی عصر سرک کشیدم نه اثری از بنر بود و نه از هیچ سنجاب دیگری و مادرم هم نمی دانست که از کجا می توان یک درخت بلوط پیدا کرد.
می ترسیدم، می ترسیدم از بی تفاوت گزشتن پدر و مادر و تمامی بزرگسالان از جلوی تلویزیون، می ترسیدم و نمی دانستم که چرا آنها کارتون تماشا نمی کنند؟ نمی دانستم و نمی شد پرسید که دوست ندارید یا خجالت می کشید؟ نمی دانستم و فکر می کردم یعنی قدغنه؟ یعنی من هم اجازه تماشا نخواهم داشت؟ یعنی اگر نگاه کنم مسخره ام خواهند کرد؟ یعنی ممکن است روزی من هم با صدای موسیقی پلنگ صورتی از جا نپرم؟ نکند که من هم دیگر دوست نداشته باشم و این آخری از تمامی حدس و گمان هایم از دنیای بزرگسالی هراس آورتر بود ... تنها امیدم سهیلا دختر دبیرستانی همسایه بود که پا به پای ما به تماشای تمامی کارتون ها می نشست و من در دل می گفتم : خوب پس تا وقتی برم دبیرستان و اندازه سهیلا بشم می تونم کارتون ببینم ... و نمی دانم آن زمان هنوز جمع دو رقمی نخوانده بودیم یا ریاضی ام ضعیف بود که هر چه می کردم و از تمام انگشتان دست و پایم هم که کمک می گرفتم باز نمی توانستم حساب کنم یعنی چند سال دیگر؟
چند سال دیگر مثل باد گزشت و من بزرگ شدم، حتی بزرگتر از دختر همسایه، رؤیاهایم هم بزرگ شدند این بار بزرگتر از من، بزرگتر از تمام صفحات تلویزیون های دنیا، آنقدر بزرگ که دیگر با هیچ اینچ و متری قابل اندازه گیری نبودند ... اما بازهم کارتون دیدم، حتی بیشتر از زمان کودکی و نمی دانم آن لحظه کی و کجا بود که تصمیم گرفتم که حال نوبت من باشد. نوبت من که قصه ای از قصه هایم را و رویایی از بی نهایت رؤیاهایم را در صفحه ای بگنجانم و با کودکی یا بزرگسالی سهیمش کنم ... انیمیشن خواندنم هم کم از خمره های عسل بامزی نداشت آنجا که کم آوردم در این دنیای سرگیجه آور بزرگسالی ... و آن روز که عکس پرفسور بالتزار نشست بر سرفصل پایان نامه ام و در واحد تکثیر دانشگاه نگاههای متعجب فیزیکدانها و شیمیدانها و مثلا فیلسوفان دانشگاه را بر روی صفحات ریخته بر روی میز دیدم و حتی لبخند ناخوشایندی را که سعی در مخفی کردنش داشتند، برایشان آرزو کردم که شده برای لحظه ای کودکیشان را به خاطر بیاورند و تمام لحظات خوشی را که این پرفسور کوتاه قد و بی صدا با آن دستگاه عجیب و عظیم ارزانیشان کرده بود.
من نمی دانم چگونه دوام می آورند آنهایی که هیچ از دوران کودکیشان به یاد ندارند تا چه رسد به لذت دراز کشیدن جلوی تلویزیون در یک صبح ساعت ده تابستان، من نمی دانم می شود زنده ماند ودلخوشی نداشت ملهم از تصورات و رنگها و داستان هایی که دهها شخصیت رنگی و سیاه وسفید زمینی و ماوارایی برایمان خلق کردند و می کنند... اگر اینها را ندانم این را خوب می دانم که دنیای من بدون انیمیشن چیزی بزرگ کم داشت، دنیای من بدون انیمیشن نه شوری داشت و نه رنگی و من کجای این دنیای بزرگ می توانستم اینچنین احساس امنیت و در خانه بودن را داشته باشم؟ من کجا رها باشم رهاتر از دنیایی که مرز حقیقت و مجازش را خود تعیین می کنم؟ وقتی گزار همیشگی ات از خاکراهی می گذرد و روزها "انبوهی از واقعیتهای روزمره" راهت را سد می کنند، تنها راهی که برای انتزاعی کردن زندگی می یابی، پناه بردن دوباره است به هرآنچه که از کودکی برایت مانده :
انبوهی از واقعیت های روزمره ........ بچه که بودم هر وقت کاری کرده بودم که مستوجب تنبیه بودم یا شبهای امتحان جغرافی و ریاضی و .... هر وقت که ترس به سراغم می آمد یا غم با تمام بزرگی یه جوری خودش را توی دل کوچیکم جا می کرد، یاد "بنر " می افتادم . یاد زندگی رها و آزادش و یاد لانه کوچک و گرم ونرمش که برای من سنبل امن ترین جای دنیا بود. وقتی که برف می آمد و بنر دم نرم و بزرگش را در آغوش می گرفت و توی تخت خوابش که یه لنگه کفش کهنه بود مثل یه نوزاد می خوابید. هیچ چیز بد و آزار دهنده ای هیچوقت نمی تونست از سوراخ اون درخت بلوط رد بشه و امنیت و آرامش بنر را مختل کنه. بزرگ شدم. غمها بزرگتر و دل من کوچکتر ....کسی یه درخت بلوط با یه حفره ای که اندازه من باشه توی یه سرزمین دور سراغ نداره ؟
و آنوقت حتی اگر هنوز هیچ کس آدرس هیچ درخت بلوطی را بلد نباشد و سالها باشد که گزار سنجابی به دور و اطرافت نیفتاده باشد، خوشحال می شوی از حضور دوستی که دلخوشی های مشترکی دارد با تو:
من واقعا یه درخت بلوط یا یه حفره که اندازه شما باشه سراغ ندارم! اما یه جنگل بان میشناسم که یه حفره تو یکی از بهترین فرعی های جنگل برای اجاره داره؛ 20متر، هیچ خوابه، آب، برق، گاز، تلفن هیچی نداره عوضش 2متر بالکن داره رو به آتشفشان! کف اِش هم گِله اما صبح ها باصداهای جالبی بیدار می شید. قرار داد هم لازم نیست ببندید. فقط بابت اجاره باید میوه و خوراکی پیدا کنید بدید به اون جنگل بان. منطقه هم به هیچ عنوان حفاظت شده نیست که خودش برای شما می تونه بسیار هیجان انگیز باشه. بنر آخرین نفری بود که اونجا زندگی کرد. راستی کمی آن طرف تر هم موزه ای است که لنگه کفشی که بنر در اون می خوابید رو فقط در روزهای دوشنبه ساعت چهار مصادف با زمانی که آن روزها پخش میشد را به نمایش میذاره.
حالا اگه میخواین بگید که من بهش بگم به کس دیگه ای قول نده.

پ ن 1: پروانه جان از دلخوشی هایم پرسیدی و من از دلخوشی نوشتم که بعد از خدا و حضور مهربان و همیشگی برادرهایم، سومین دلیل من است برای امیدواری به فردایی که در راه است.
پ ن 2 : نبودم و نمی دانید که بهشت و جهنم با هم است وقتی که در بهبوحه خرما پزان به شهری جنوبی سفر می کنید و در دمای 44 درجه شرجی به کودکان محروم اما با استعداد دیارتان کاری را می آموزید که دوستش دارید. وقتی با آنها سهیم می شوید حس زیبای تحقق رؤیاها را. وقتی اولین فیلمشان را می سازند و صداهای زیبای کودکانه خود را برروی شخصیتهای کارتونی شان می گزارند و خود موسیقی اش را می نوازند و بعد به تماشایش می نشینند و از ذوق تو را محکم درآغوش می گیرند .... چقدر دلم برایشان تنگ شده ....
پ ن 3 : پاییز. آخ که چه حسی دارد این پرنده مهاجر بودن ... شاید دفعه بعد نوبت یک درنای سیبری باشد که بنشیند و بگزارد که سیر نگاهش کنم و بعد که بیشترعاشقش شدم برای همیشه بر روی نگاتیوی ثبتش کنم.