قطعه ای برای تمام فصول

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۸

مطلقا بدون شرح!

فقط بگم آنقدر باسلیقه نبودم و نیستم که جمع آوری این صفحات و اشیاء کار من باشه، دوستی برایم میل کرد و من خواستم لذت بوی مداد تراشیده و ورقهای کاهی و پاک کن های بودار را با شما سهیم شوم .......

 

 


زاغچه ای سر یک مزرعه




دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸

اردیبهشتی

همان حدود بود .... زمانی که ابرهای کوچک مدرسه ای به خانه بازمی گشتند و شیطنتشان آنها را تا شانه های زمین پایین کشید و ماندگارشان کرد و کو حالا تا روزی که دوباره به آسمان بازگردند و راه طولانی خانه را از سر گیرند .... همان حدود بود که دریاچه کاری به کار شیطنت سینه سرخ ها و الیکایی ها نداشت و تنها سپرده بود که تا می توانند دور باشند از آدمهایی که خاکستری آسمان شهر را در دل های خود یدک کشیده بودند تا آن سبز زمردی و هیچ گوش نمی دادند به نغمه های آن چرخ ریسک کوچک نشسته بر آن بلوط پیر .... جای دوری نبود آنجا که درختان پیر همیشه در نیایش دستانشان را بر سطح آب دریاچه می لغزاندند و با خود زمزمه می کردند آواز کهنی را که هیچ به خاطر نمی آوردند اولین بار کدام نسیم آمده از کدام دیار به آنها آموخته بود ... حوالی همان سرخابی کوچک وحشی بود که هیچ کم نداشت از نارسیس، آنگونه که خیره به عکس خود در دریاچه بود، آنجا بود که بنفش ترین و ریزترین گلهایی که خنده های زیر لب بی صدایشان دشت را لبریز کرده بود، بی خیال و غرق شبنم طراوت دشت را نفس می کشیدند و انگار هیچ نمی شنیدند صدای زنگوله ها و بع بع گوسفندانی که به قصد چرایشان نزدیک و نزدیک تر می شدند .... درست همان لحظه که نسیم کوچک صورت شفاف دریاچه را بوسید و دریاچه لبخندی زد و صدها چین زیبا چهره اش را خواستنی تر کرد ... همان زمان بود که اولین قطره باران بر صورتت نشست و تو دیگر احساس غریبی نکردی در آغوش سبز آن تکه سرزمین جا مانده از بهشت و پیدا شدی در لایه لایه های آن مه سیال سبکبار.

  
 

اردیبهشت باید که ماه طبیعت گردی خدا باشد، همان روزهایی که خدا برای دیدن شاهکارهایش سری به زمین می زند و شاید برای همین باشد که رنگهای اردیبهشتی خالص ترین رنگهایی است که می توان در دوازده ماه سراغ آنها را گرفت. دریاچه شورمست در سوادکوه بیشتر از ۴ ساعت با شما فاصله ندارد. ۵ تا ٩ جمعه صبحی که شاید در خواب باشید.


زاغچه ای سر یک مزرعه




سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۸

سوال من ...

 

آیا به همان میزانی که به خداوند اعتقاد دارم به او اعتماد هم دارم؟


زاغچه ای سر یک مزرعه




چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸

سفرنامه

سلام

نبودی و طپش زمان حجم خالی حضورت را جاری کرد در لحظه لحظه های سفر و من فکر کردم به گرمای غایب حضورت که اگر بودی دیگر نه دست سرمازده ای بود و نه حرف ناگفته ای ....
نبودی و تمام سوغات من برای تو عکس هایی است که خوب حس می کنم جای خالی لحظاتی را که باید می بودی و من عاجز بودم و هستم از ثبت آنها حتی اگر بهترین عکاس دنیا بودم ....
برایت عکسی گرفتم از تنه هزار ترک بلوطی چهارصد ساله ایستاده مغرور در دشت ناز که پیرو رازآلود در زیر آفتاب بی رمق زمستانی، خمارآلوده نگاهم می کرد ... اما تو بگو که چگونه باید برایت عکسی می گرفتم از حس در آغوش گرفتن آن بلند بالای کهنسال و هرم نفس سبز شاخه های خشکیده اش که بوی بهار می داد ....
برایت عکسی گرفتم از ویرانه های بنای عشق نشسته در میان مه و تاریکی بر کرانه کبود دریاچه ای که هیچ مشکل نبود تصور پری هایی که منتظر گذر من، نفس در سینه حبس کرده بودند تا سر از آب بیرون کنند و مست و قهقهه زنان سکوت دریاچه را در هم ریزند .... اما هرچه کردم نشد تا عکسی بگیرم برایت از بوی پرطروات و سرگیجه آور خزه های سبز مخمل گون روییده بر آجرهای پوسیده  آن بنا ....
برایت عکسی گرفتم از عشق بازی نور با آب در تالابی که حرمت سکوت آن شکسته نمی شود مگر به آواز پرنده ای مهاجر و آن لحظه تو کجا بودی که آب مهربان و درخشان بر ساق های من می پیچید و با آوای سحرانگیزش مرا به اعماق خود می خواند ....
به عکسی که از اسکله چوبی غنوده بر آغوش خلیج برایت گرفته ام نگاه کن .... می بینی ، هیچ صدایی نیست، آخر تو که بر روی آن چوب های آفتاب خورده که بوی نمک و خزه می داد قدم نگذاشتی و از انتهای آن به برق سفید موج موج صدف های درخشان ساحلی نگاه نکردی و کنار آنها رها و سبک بر روی ماسه های خیس دریایی نخوابیدی و صدای پچ پچ شان را نشنیدی ....
.
.
.
عکس هایت را برایت می فرستم ، شاید فردا روزی در پی آن سکوت و آن عطر و آن صدا و آن حس غایب صدای گامهای آشنایت را بشنوم ...


زاغچه ای سر یک مزرعه




یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٧

ششمین جشنواره بین المللی پویانمایی تهران 1387, 11 لغایت 15 اسفندماه

 

دوشنبه ٨٧/١٢/١٢ 

ساعت ١٣/٣٠ سالن اصلی

سه شنبه ٨٧/١٢/١٣

ساعت ٩ سینما کانون

ساعت ٩/٣٠ سالن غدیر

ساعت ١٣/١۵ سالن آسمان

ساعت ١٣/٣٠ موزه هنرهای معاصر

ساعت ١۶/۴۵ سالن تیمچه

چهارشنبه ٨٧/١٢/١۴

ساعت ٩ دانشکده صدا و سیما

*سالن اصلی، سالن آسمان، سالن غدیر، سالن تیمچه : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، خیابان حجاب


زاغچه ای سر یک مزرعه




دوشنبه ٩ دی ،۱۳۸٧

سماجت یک لحظه

از آینه ای رو بگردانی که چشمانی خسته و به گود نشسته ملتمسانه از عمیق ترین نقطه به تو خیره شده اند، ژاکت سفیدت را که روی دوشت بیاندازی و موهای عاصی از هرچه بند و سنجاق را آشفته به حال خود رها کنی، همة‌ چراغها را که خاموش کنی و در ظلمات دستت را به روی دیوار به دنبال پریز آخرین چراغ دنج ترین نقطه خانه که بسُرانی، بر روی فرش که بنشینی و کتاب سنگینت را همانند نفیس ترین اوراد مردی درگذشته بر روی خورشید همیشه تابان لاکی رنگ باز کنی، دستانت را که مانند دخترکی بودایی پس از به صدا درآوردن زنگ دعا به هم بچسبانی و نفس را از سینه بیرون بدهی و بخوانی : قصد من فریب خودم نیست، دل پذیر .... قصد من فریب خودم نیست ....... تو اینجایی و نفرین شب بی اثر است* ....
دیگر نمی توانی و درست همین جا و در همین لحظه همه چیز متوقف می شود، وزن سکوت را احساس می کنی و رنگ بی رنگش را می بینی و حجم انعطاف پذیرش را لمس می کنی که تو را همانند عروسکی کوچک و قدیمی نوازش می کند و خیره همانند شیئی هزار ساله نگاهت می کند. سکوت خاطرات مشترک فراوانش با تو را مرور می کند و مرور می کند و تو شاید آرام گریه کنی و مثل دیروز و هفته گذشته و ماه گذشته و سال گذشته حضوری را کم بیاوری که نمی دانی چند روز و چند ماه و چند فرسخ با تو فاصله دارد؟ نامی را کم بیاوری که خجلی و ترسیده از دوباره خواندنش، ذکری را کم بیاوری که دری را برایت باز کند و نسیم کوچک منتظر را به سوی چشمان همیشه داغت جاری سازد، خدایی را کم بیاوری که باید باشد و ندانی که اکنون چه وقت بازی است و دلت بخواهد بگوید : خدایا بیا و پیدایم کن، من پنهان شدن را دوست ندارم ، شبهای چسبناک و سمج را دوست ندارم، آسمانی را که باید شب باشد و نیست و نقطه نقطه های نورانی ندارد دوست ندارم .... خدایا بگزار من این بار چشم بگزارم و تقلب کنم و ببینم  ....

 

* بهار دیگر/هوای تازه/ احمد شاملو


زاغچه ای سر یک مزرعه




شنبه ٢ آذر ،۱۳۸٧

روزهای خاکستری

 

امروز شنبه 2 آذرماه مصادف است با آن روزی در سال 309 هجری قمری که منصور حلاج را به دار آویختند.

هزار و صد و بیست سال قبل مردی متولد شد که "اناالحق‌" گفت و مقتدر عباسی او را به دست قضاوت ابوعمرو سپرد و او توبه نکرد و به دار آویخته شد وسپس سر از تنش جدا شد .....
.

.

.

لینکهای زیر هیچ ارتباطی با مرگ منصور حلاج ندارد، اما ارتباطی قاطع با ویرانی یک دلخوشی دارد:

http://www.medianews.ir/fa/2008/11/16/arjang.html

http://www.haftonim.blogfa.com


زاغچه ای سر یک مزرعه




شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٧

من و الهه آمین و یک روز پاییزی و ارژنگ

یه روز پاییزی که نم بارون می زنه توی صورتت به اشکال مختلفی می تونه قشنگتر بشه و به صور گوناگونی هم می تونه خراب بشه!
یکی از این صور روز خراب کن همانا در دست گرفتن برنامه نمایش فیلم های جشنواره رشد است وقتی که تو با هیجان دنبال سانس نمایش فیلم خودت می گردی و هر چقدر در سانس ساعت ١٣/٣٠ سالن شماره دو سینما فلسطین چشم می گردانی اثری از فیلمت نیست که نیست! ولی باید باشد. این سانس ویژه فیلمهای انیمیشن است، پس کو فیلم تو؟ به سالنها و سانس های دیگر نگاه میکنی. نیست. مگر می شود؟ .......
-    الو دبیرخانه جشنواره فیلم رشد؟
درست پنج نفر شماره تلفن فردی دیگر را می دهند و نفر ششم با خلوص و آرامش مثال زدنی می گوید : بله بفرمایید، مسئولش منم.
( توضیحات که فیلمتان در جشنواره پذیرفته شده و حالا چرا در جدول نمایش نیست؟)
-    اسم فیلمتون؟ اسم خودتون؟ .... چرا هست؟ ایناهاش .... سالن نمایش منطقه ۱۵
-    منطقه ۱۵ ؟!!!!! چرا اونجا؟ فیلم من انیمیشن است و باید همراه با سایر فیلمهای انیمیشن اکران می شد، چرا منطقه ۱۵ ؟
-    اِ .... ، فیلم شما انیمیشن بود؟ من نمی دونستم
من : ....................................................
بغض می کنی. نه از ناراحتی و عصبانیت که از شدت خستگی. وقتی سه سال تمام زمان صرف ساخت فیلمی ۱۱ دقیقه ای می کنی وتمام ذوق و آرزویت این است که همراه با تماشاچی در سالن تاریک بنشینی و گمنام به قضاوت آنها در مورد فیلمت گوش کنی و اثری نباشد از لبخندهای کارشناسانه و جمله فوق العاده تخصصی: وای ... خیلی قشنگ بود! خسته نباشی .... خستگی به تنت می ماسد. سرمای لذت بخش دقایق پیش حالا به صورتت سیلی می زند. گیج و درمانده می مانی. حالا مانده ای می روی تا خاوران یا نه؟
سوار تاکسی می شوی که برگردی خانه. کاتولوگ جشنواره را باز می کنی و چشمت که می افتد به عکس اسکیل شده و دِفرمه فیلمت، کاتولوگ را می بندی و در دل می گویی : حیف این بارون نیست؟
برمی گردی خانه. بشقابی غذای سرد برای خودت می ریزی و می ایستی جلوی پنجره و زل می زنی به کلاغی که روی پشت بام خیس همسایه سرخوش برای خودش دل ای دل می کند و نمی فهمی که از کجا برای خودش تکه ای بیسگویت خیس پیدا میکند.
صدای در را که بشنوی و سر بچرخانی پدر ایستاده است با مجله ای در دست : مال توئه.
از روی نایلونی که مجله در آن است، کاغذ آدرس را جا به جا می کنم و اولین چیزی که می خوانم نام "مجید اسلامی" است _ و این لحظه و این نام از آن دست اشکالی است که می تواند روز پاییزی ات را بهتر کند، حتی اگر دم غروب باشد و در حق فیلمت اجحاف شده باشد . _
نام مجله "ارژنگ" است. سال اول/ شماره اول/ آبان۱۳۸۷/ ۷۶صفحه با عکسی از عباس کیارستمی بر روی جلد. نام های دیگری که به وجدت می آورند عبارتند از : احمد طالبی نژاد، آنتونیا شرکا، عباس عبدی، سپیده شاملو، هادی چپردار، فیروزه گلسرخی و ....
"ارژنگ" در واقع ادامه " هفت" است. با همان کادر نویسندگی و همان منش و سیاست های فرهنگی. "هفت" فروردین ماه امسال به طور ناگهانی توقیف شد و نه تنها خوانندگان که حتی خود نویسندگان و مسئولان مجله را نیز در بهت و شوک فرو برد. خبر توقیف را که شنیدم در کمال ناباوری خودم گریه کردم ... همان گریه بود که به من فهماند  ظرف دو سه سالی که خواننده این مجله بودم تا چه حد به آن وابسته شده بودم و خود از میزان و درصد این وابستگی بی اطلاع بودم. هفت در واقع برای من جایگزین تنها دوستی بود که داشتم. دوستی که بهترین و قابل اعتماد ترین مرجع و مشاور من بود برای کتاب خواندن و فیلم دیدن و تئاتر رفتن و موسیقی گوش دادن. می خواندیم و می دیدم و نقد می کردیم. توصیه می کردیم و برحذر می داشتیم. می نوشتیم و تصحیح می کردیم. می شنیدیم و غرقه می شدیم .... و وقتی که آن تنها دوست هزاران کیلومتر از من دور شد و در قلب اروپا بهترین تئاترها را دید و تازه ترین کتابها را خواند و دیگر من عاجز شدم از عمل به توصیه هایش، هفت بهترین جایگزین ممکن بود .... پرونده هایی که هر شماره برای تئاتر و فیلم و کتاب تشکیل می داد، نقدها و مصاحبه ها، مقالات و ترجمه ها، داستان ها و ویژه نامه ها،‌ همه و همه عین به عین و واو به واو مطالبی بود که تشنه خواندنش بودم، هرچند گاهی عاجز از درک تمامیتشان به درستی، اما همان بود که می باید ...
توقیف شد و به قول مدیر مسئول چه فایده که از علل تعطیلی بگوییم و بنویسیم و مهم چاپ شماره اول ارژنگ است . با مطالبی در باره : کافه پیانو، پل نیومن، یرما، عباس کیارستمی، دعوت و .... خوشحالم، از آن دست خوشحالی هایی که شاید چهره ات همچنان عبوس باشد و هیچ کس نداند، اما خودت که خوب می دانی که چه ذوق سرشاری سوسو می زند ته دلت.
توصیه نمی کنم،‌ پیشنهاد می کنم خواندنش را .
.
.
.
واقعا حیف این باران نیست؟
.
.
.
پ ن : ماه پیش بود که از دیدن تئاتر یرما برمی گشتم و در راه آرزو کردم هفت هنوز دایر بود تا پرونده تئاتر این شماره اش را به یرما اختصاص می داد و من غافل بودم که الهه آمین جایی همان دور و بر تئاتر شهر در حال پرسه زنی است و ....... ای کاش یک چیز کوچولوی دیگر هم خواسته بودم!

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۲ : اول برای زانیار که نتیجه جشنواره رشد را پرسیده بود : لوح تقدیر جشنواره را دریافت کردم

دوم : شنیده ها و اخبار مکتوب در روزنامه حاکی از این مطلب است که : ارژنگ توقیف شد.


زاغچه ای سر یک مزرعه




چهارشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٧

داخل پرانتز

تمام آن چیزی که از "غزاله علیزاده" می دانم مطالب پراکنده ای است که گاهگداری در وبلاگ ها خوانده ام و حال می دانم که نوعی علاقه توآم با کنجکاوی نسبت به وی در میان نویسندگان و اهالی کتاب وجود دارد که شاید از آنجایی که کتابهایش را نخوانده ام،‌ پی به علتش نبرده ام. آنهایی که اهل کتاب و سینما هر دو هستند می توانند پنج شنبه 25 مهر ساعت 13:45 سری به سینما فلسطین سالن شماره 2 بزنند تا در مورد او بیشتر بدانند. "محاکات غزاله علیزاده" فیلم مستندی است که پگاه آهنگرانی در مورد وی ساخته است. دومین جشنواره سینما حقیقت (فیلم مستند) در جریان است و این فیلم مستند هم بخشی از مسابقه ملی است. در مورد کیفیت فیلم هم نه چیزی خوانده ام و نه شنیده ام. فقط می دانم که فیلم شامل راش هایی است از زمان حیات علیزاده و گفتگوهایی با افرادی که وی را می شناخته یا به گونه ای با او در ارتباط بوده اند.

خلاصه شما که پرکارید و دائم وبلاگتان را آپ می کنید، اگر مایل بودید و فیلم را دیدید در موردش بنویسید. از من توقعی نداشته باشید که سینمایی نویس خوبی نیستم.

پیدا کنید پرانتز را!

-----------------------------------------------------------------------------------------------

فیلم مورد نظر به سرعت و شیرینی هر چه تمامتر توقیف شد! فکر کنید که نشستید و منتظر شروع فیلم هستید و قبلش هم یک فیلم ضعیف غیر قابل بحث دیده اید و امیدوارید این یکی حالتان را خوب کند. اما به ناگهان سالن شلوغ می شود و خسرو سینایی به همراه دو کارگردان لهستانی جلوی پرده سینما می ایستند و خبر می دهند که این دو کارگردان فیلمی از دیدار سینایی و آندره وایدا ساخته اند. (سینایی حدود ۳۰ سال پیش فیلمی می سازد به نام مرثیه گمشده. در مورد لهستانی های مهاجری که در زمان جنگ جهانی دوم از طریق شوروی و بندر پهلوی آن زمان به ایران وارد می شوند تا سالهای جنگ را در ایران پناهنده باشند. این فیلم بنا بر دلایلی هیچگاه در ایران اکران نشد.) تا اینکه مدتی پیش دو کارگردان جوان لهستانی این فیلم را پیدا می کنند و تصمیم می گیرند فیلمی در مورد سینایی و این فیلم بسازند. خلاصه قرار می شود به جای محاکات غزاله علیزاده این فیلم را ببینیم. البته کماکان از توقیف آن یکی فیلم بی خبر بودم!

فیلم را می بینیم. آنده وایداش خیلی کم بود! فقط توی یکی دو تا پلان چند دقیقه ای سینایی فیلمش را به وایدا هدیه می دهد. کل فیلم هم چندان محل مناقشه نیست. اما ایرانی ها را که می شناسید. به احترام حضور لهستانی های حاضر در سالن چه دستی زدند برایشان. فکر کنم آنچنان مشعوفشان کردند که از همین هتل تهرانشان مراحل پیش تولید فیلم بعدیشان را شروع کنند.

مدتی پیش در پی مجوز یک اقدام صد در صد فرهنگی گزارم به راهروهای معروف و پیچ در پیچ وزارت ارشاد افتاد. و بعد از کلی بالا و پایین رفتن و یافتن مسئول مربوطه ایشان با لبخند و کاملا با ادب گفتند که در خوش بینانه ترین حالتش مجوز مورد نظر پس از یک پیگیری مداوم شش ماهه صادر خواهد شد. حالا فکر می کنم پس چگونه است که صدور دستور توقیف به این سرعت صادر و انجام می گیرد؟

مثل همیشه بماند.

 


زاغچه ای سر یک مزرعه




سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٧

دلخوشی در غالب یک شبه اتوبیوگرافی!

کودکی غرق در کودکی نگذشت ... ترس ازدنیای بزرگسالی رهایم نکرد ... می ترسیدم از روزی که این جمله مادرم به تحقق بپیوندد که : کی بزرگ می شی که دست از این همه کارتون دیدن بکشی .... و من برای شاید صدمین بار VHS سیندرلا و سفید برفی را به اول برمی گرداندم  و صفحه 21 اینچی تلویزیون برایم دنیای می شد بی مرز و بی انتها .... با آنت در کوههای آلپ می دویدم و هر قسمت لوسین را می بخشیدم  اما باز لجبازانه و دخترانه از او رو برمی گرداندم، بارپاپا و تمام کودکانش را سخت در آغوش می فشردم و آنها همانند مایعی لغزنده باز از میان بازوانم سر می خوردند، عروسک های دست ساز نل برایم با ارزش تر از تمام باربی های دنیا بود و سوپ هایی که پدربزرگ در میانه راه برایش می پخت خوش مزه ترین غذای دنیا، به دوست خیالی الفی حسادت ها می کردم و هرچه می کوشیدم نمی شد که منهم یکی مانند آن برای خودم دست و پا کنم، به جای راکن، اردک و گربه و طوطی و حتی جوجه تیغی به حیاط خانه آوردم و هفته ها سرگرمشان شدم اما هیچکدام رامکال استرلینگ نشد که نشد، تابستان ها زنبورها با شلنگ آب خیس کردم و درشیشه مربا اندختم و هر چه بیشتر و با دقت تر نگاهشان می کردم کمتر اثری از زیبایی مادر هاچ در آنها می یافتم،  با دخترکان همبازی ام دعواها کردم که املی نام عروسک من است و اصلا کار آسانی نبود که عروسک مو سیاه خودم را به جای املی موطلایی سارا کورو تصور کنم، کوآلاهای لوسیمیر برایم بسیار دور از دسترس تر از نوک یک درخت اکالیپتوس بود و سگ آقای پتیول زشت ترین دوست داشتنی دنیا و مگر می شود نام استرالیا را شنید و از خود نپرسید که حال لوسیمیر کجاست؟ عمو جغد شاخدار و مامان گربه برایم نماینده تمام جغدها و گربه های دنیا شدند و به رسم کودکی و در تمام لحظات انتظار سرویس مدرسه هر چقدر در میان شاخه های درختان چنار خیابان ولی عصر سرک کشیدم نه اثری از بنر بود و نه از هیچ سنجاب دیگری و مادرم هم نمی دانست که از کجا می توان یک درخت بلوط پیدا کرد.
می ترسیدم، می ترسیدم از بی تفاوت گزشتن پدر و مادر و تمامی بزرگسالان از جلوی تلویزیون، می ترسیدم و نمی دانستم که چرا آنها کارتون تماشا نمی کنند؟ نمی دانستم و نمی شد پرسید که دوست ندارید یا خجالت می کشید؟ نمی دانستم و فکر می کردم یعنی قدغنه؟  یعنی من هم اجازه تماشا نخواهم داشت؟ یعنی اگر نگاه کنم مسخره ام خواهند کرد؟ یعنی ممکن است روزی من هم با صدای موسیقی پلنگ صورتی از جا نپرم؟ نکند که من هم دیگر دوست نداشته باشم و این آخری از تمامی حدس و گمان هایم از دنیای بزرگسالی هراس آورتر بود ... تنها امیدم سهیلا دختر دبیرستانی همسایه بود که پا به پای ما به تماشای تمامی کارتون ها می نشست و من در دل می گفتم : خوب پس تا وقتی برم دبیرستان و اندازه سهیلا بشم  می تونم کارتون ببینم ... و نمی دانم آن زمان هنوز جمع دو رقمی نخوانده بودیم یا ریاضی ام ضعیف بود که هر چه می کردم و از تمام انگشتان دست و پایم هم که کمک می گرفتم باز نمی توانستم حساب کنم یعنی چند سال دیگر؟‌
چند سال دیگر مثل باد گزشت و من بزرگ شدم، حتی بزرگتر از دختر همسایه، رؤیاهایم هم بزرگ شدند این بار بزرگتر از من، بزرگتر از تمام صفحات تلویزیون های دنیا، آنقدر بزرگ که دیگر با هیچ اینچ و متری قابل اندازه گیری نبودند ... اما بازهم کارتون دیدم، حتی بیشتر از زمان کودکی و نمی دانم آن لحظه کی و کجا بود که تصمیم گرفتم که حال نوبت من باشد. نوبت من که قصه ای از قصه هایم را و رویایی از بی نهایت رؤیاهایم را در صفحه ای بگنجانم و با کودکی یا بزرگسالی سهیمش کنم ... انیمیشن خواندنم هم کم از خمره های عسل بامزی نداشت آنجا که کم آوردم در این دنیای سرگیجه آور بزرگسالی ...  و آن روز که عکس پرفسور بالتزار نشست بر سرفصل پایان نامه ام  و در واحد تکثیر دانشگاه  نگاههای متعجب فیزیکدانها و شیمیدانها و مثلا فیلسوفان دانشگاه را بر روی صفحات ریخته بر روی میز دیدم و حتی لبخند ناخوشایندی  را که سعی در مخفی کردنش داشتند، برایشان آرزو کردم که شده برای لحظه ای کودکیشان را به خاطر بیاورند و تمام لحظات خوشی را که این پرفسور کوتاه قد و بی صدا با آن دستگاه عجیب و عظیم ارزانیشان کرده بود.

من نمی دانم چگونه دوام می آورند آنهایی که هیچ از دوران کودکیشان به یاد ندارند تا چه رسد به لذت دراز کشیدن جلوی تلویزیون در یک صبح ساعت ده تابستان، من نمی دانم می شود زنده ماند ودلخوشی نداشت ملهم از تصورات و رنگها  و داستان هایی که دهها شخصیت رنگی و سیاه وسفید زمینی و ماوارایی برایمان خلق کردند و می کنند... اگر اینها را ندانم این را خوب می دانم که دنیای من بدون انیمیشن چیزی بزرگ کم داشت، دنیای من بدون انیمیشن نه شوری داشت و نه رنگی و من کجای این دنیای بزرگ می توانستم اینچنین احساس امنیت و در خانه بودن را داشته باشم؟‌ من کجا رها باشم رهاتر از دنیایی که مرز حقیقت و مجازش را خود تعیین می کنم؟‌ وقتی گزار همیشگی ات از خاکراهی می گذرد و روزها "انبوهی از واقعیتهای روزمره" راهت را سد می کنند، تنها راهی که برای انتزاعی کردن زندگی می یابی، پناه بردن دوباره است به هرآنچه که از کودکی برایت مانده :
انبوهی از واقعیت های روزمره ........ بچه که بودم هر وقت کاری کرده بودم که مستوجب تنبیه بودم یا شبهای امتحان جغرافی و ریاضی و .... هر وقت که ترس به سراغم می آمد یا غم با تمام بزرگی یه جوری خودش را توی دل کوچیکم جا می کرد، یاد "بنر " می افتادم . یاد زندگی رها و آزادش و یاد لانه کوچک و گرم ونرمش که برای من سنبل امن ترین جای دنیا بود. وقتی که برف می آمد و بنر دم نرم و بزرگش را در آغوش می گرفت و توی تخت خوابش که یه لنگه کفش کهنه بود مثل یه نوزاد می خوابید. هیچ چیز بد و آزار دهنده ای هیچوقت نمی تونست از سوراخ اون درخت بلوط رد بشه و امنیت و آرامش بنر را مختل کنه.  بزرگ شدم. غمها بزرگتر و دل من کوچکتر ....کسی یه درخت بلوط با یه حفره ای که اندازه من باشه توی یه سرزمین دور سراغ نداره ؟

و آنوقت حتی اگر هنوز هیچ کس آدرس هیچ درخت بلوطی را بلد نباشد و سالها باشد که گزار سنجابی به دور و اطرافت نیفتاده باشد، خوشحال می شوی از حضور دوستی که دلخوشی های مشترکی دارد با تو:
من واقعا یه درخت بلوط یا یه حفره که اندازه شما باشه سراغ ندارم! اما یه جنگل بان میشناسم که یه حفره تو یکی از بهترین فرعی های جنگل برای اجاره داره؛ 20متر، هیچ خوابه، آب، برق، گاز، تلفن هیچی نداره عوضش 2متر بالکن داره رو به آتشفشان! کف اِش هم گِله اما صبح ها باصداهای جالبی بیدار می شید. قرار داد هم لازم نیست ببندید. فقط بابت اجاره باید میوه و خوراکی پیدا کنید بدید به اون جنگل بان. منطقه هم به هیچ عنوان حفاظت شده نیست که خودش برای شما می تونه بسیار هیجان انگیز باشه. بنر آخرین نفری بود که اونجا زندگی کرد. راستی کمی آن طرف تر هم موزه ای است که لنگه کفشی که بنر در اون می خوابید رو فقط در روزهای دوشنبه ساعت چهار مصادف با زمانی که آن روزها پخش میشد را به نمایش میذاره.
حالا اگه میخواین بگید که من بهش بگم به کس دیگه ای قول نده.

پ ن 1: پروانه جان از دلخوشی هایم پرسیدی و من از دلخوشی نوشتم که بعد از خدا و حضور مهربان و همیشگی برادرهایم، سومین دلیل من است برای امیدواری به  فردایی که در راه است.

پ ن 2 : نبودم و نمی دانید که بهشت و جهنم با هم است وقتی که در بهبوحه خرما پزان به شهری جنوبی سفر می کنید و در دمای 44 درجه شرجی به کودکان محروم اما با استعداد دیارتان کاری را می آموزید که دوستش دارید. وقتی با آنها سهیم می شوید حس زیبای تحقق رؤیاها را. وقتی اولین فیلمشان را می سازند و صداهای زیبای کودکانه خود را برروی شخصیتهای کارتونی شان می گزارند و خود موسیقی اش را می نوازند و بعد به تماشایش می نشینند و از ذوق تو را محکم درآغوش می گیرند .... چقدر دلم برایشان تنگ شده ....

پ ن 3 : پاییز. آخ که چه حسی دارد این پرنده مهاجر بودن ... شاید دفعه بعد نوبت یک درنای سیبری باشد که بنشیند و بگزارد که سیر نگاهش کنم و بعد که بیشترعاشقش شدم برای همیشه بر روی نگاتیوی ثبتش کنم.

 


زاغچه ای سر یک مزرعه




[ خانه| اوّلاي دفتر | نامه نگاري ]